|
در حال حاضر عشق منی |
|
|
سلام.... به همه ی دوستای گلم بابت اینکه آپ نمیکنم شرمنده.... ای دی اس الم قطعه الانم با کامپیوتر دوستمم.... بهتون سر میزنم ... دوستون دارم بای...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 11:45 توسط ی ک ت ا |
سلام.... به همه ی دوستای گلم بابت اینکه آپ نمیکنم شرمنده.... ای دی اس الم قطعه الانم با کامپیوتر دوستمم.... بهتون سر میزنم ... دوستون دارم بای...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 11:45 توسط ی ک ت ا |
بیخودی متاسف نباش!!!!!تو آمده بودی که بروی!!!!! اصلا تو چه میدانی چه ترسی است ترس از کوچه ی بعد از خداحافظ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 0:17 توسط ی ک ت ا |
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 23:42 توسط ی ک ت ا |
ســـــــال نـــــو مـــــــبارک
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 16:30 توسط ی ک ت ا |
قلبی که به عشق تو میتپد ، چشمی که از دلتنگی تو میگرید، دستی که در حسرت گرمی دستان تو نشسته ، پاهایی که به امید رسیدن به تو اولین قدم را برداشته! این قلبم است که عاشق تو است ، این چشمهای من است که باران عشق در آن می بارد و این لبهای من است که برایت میخواند شعر دلتنگی را.... وجودم به خاطر فاصله هاست که سرد است ، حضورت در کنارم تنها آرزوی من است، بتاب ای خورشید همیشه تابانم که گرمای تو شامل حال من است! این قلب من است که بی تاب است ، سالهاست که گرفتار است ، به درد عشق دچار است ، دوای دردم هستی ، ای تو که تنها دلیل نفس کشیدنم هستی! دریچه ای رو به خوشبختی باز میکنم و به خیال تو در آسمان تنهایی پرواز میکنم ! بالهایی که به عشق تو هوس پرواز کرده اند ، میرسم به اوج آسمانی که به عشق تو آبی شده ، دل من برای تو ذره ای شده ، دلتنگم و برایت در سقف آبی آسمان مینویسم! مینویسم تا هر جایی بخوانی آنچه درون قلب من است ! دوستت دارم عشق من این تنها حرف دل من است
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 16:48 توسط ی ک ت ا |
آنقدر در جستجوي تو در کوچه پس کوچه هاي بي کسي گشتم که خودم نيز گمشدم!
آنقدر به انتظارت نشستم ، مدتها در حسرت تو سوختم که هنوز هم در پي تو هستم!
ميترسم لحظه اي که تو را پيدا ميکنم ، بايد با اين زندگي وداع کنم !
آنقدر اين دل بهانه گير را آرام کردم که اينک بايد يکي خودم را آرام کند!
آنقدر به انتظار طلوع نشستم که مثل غروب سوختم و مثل شاخه ي خشکيده شکستم!
نميدانم تا کي بايد بازيچه دست سرنوشت باشم ، نميدانم که چرا بايد سکوت کنم
و بي خيال باشم!
نه ديگر صبرم تمام شده ، زندگي ام بي تو تير و تار شده ، هواي قلبم ابري و
دلگرفته شده ، باران نمي بارد تا غمها را از سرزمين قلبم بشويد!
آنقدر از تو نوشتم ، که هنوز به صفحه اول دفترم برنگشتم تا بخوانم
آنچه را که از تو نوشته ام!
تنها ميدانم دفتر پر شده از حرفهاي اين دل خسته ، غمنامه ايست از يک قلب
شکسته!
آنقدر مينشينم به انتظار ، مينويسم از غم دوري يار ، تا خزان به سرآيد و بهار دوباره بيايد!
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 16:46 توسط ی ک ت ا |
هميشه به درد دل اين آن گوش مي دهمولي هيچ كس به دردهاي دل من توجهي ندارد
هميشه سنگ صبور ديگران بودم
اما هيچ كس سنگ صبور من نشد
همشيه ديگران را مي خندانم
ولي هيچ كس از گريه هاي پنهاني من خبر ندارد
هرگز نخواستم بگذارم كسي گريه كند
ولي هيچ كس حتي از من نپرسيد چرا گريه مي كنم
هميشه ديگران را به زندگي اميدوار كرده ام
هميشه گل اميد را به اين و آن هديه كرده ام
اما كسي نفهميد كه من خود به زندگي اميدي ندارم
هرگز نگذاشتم كه دوستانم در كنار من احساس تنهايي كنند
اما هيچ كس ندانست كه من چقدر تنهايم
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 16:45 توسط ی ک ت ا |
پایان حکایتم شنیدنی ست...
من عاشق اوبودم...اوعاشق او..........
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 16:44 توسط ی ک ت ا |
كاش قلبم درد تنهايي نداشت.سينه ام هرگز پريشاني نداشت. كاش برگهاي تقويم عشق حرفي ازيك روزباراني نداشت. كاش ميشدراه سخت عشق راپيمود و قرباني نداشت. ............................................................................................................................................. نگوبارگران بوديم ورفتيم... نگونامهربان بوديم ورفتيم... نگوآخه اينهادليل محكمي نيست... بگوباديگران بوديم ورفتيم...
لياقت نداشتي................................... بايدفراموشت كنم چنديست تمرين ميكنم من ميتوانم ميشود.آرام تلقين ميكنم حالم نه اصلاخوب نيست.ازآن روزكه جداشديم هركس حاله منوديد به تونفرين كردوووخودم هم فكري براي اين دل آرام غمگين ميكنم. من ميپذيرم رفته اي وسفره ي عقدت باغريبه راپهن كرده اي...ميدانم ديگربرگشتي نيست. اماميدانم...كم كم ازيادم ميروي چون عشقم تبديل به نفرت شده.من فراموشت ميكنم.اين روزگارورسم اوست.اين جمله راباتلخي اش صدبارتضمين ميكنم.
........................................................................................................................................![]()
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 16:44 توسط ی ک ت ا |
دلم برات تنگه عزیز یادی نمیکنی ز من
دارم دیوونه می شم و نمی بینی نیاز من
می خوام ببینمت ولی فاصله از من تا خداست
خودم هزار و یک طرف همه حواسم به شماست
وقتی نمی بینم تورو چشمامو واسه کی بخوام
نفس برام سمی می شه هوا رو واسه کی بخوام
انگار نه انگار که دلی برای بودن تو بود
رفتی و بین آدما شدم یکی بود و نبود
یه جور واقعی تو رو حس می کنم توی تنم
به جون تو بدون تو دیگه دارم دق می کنم
صورت ماه تو عزیز دیوارای خونه شده
هر کی میبینتم میگه طفلکی دیوونه شده
تو رو خدا راضی نشو بیشتر از این هدر بشم
دیگه بسه راضی نشو این جوری در بدر بشم
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 16:43 توسط ی ک ت ا |
اخرین لحظه ی رفتن تو یادم نمی ره اشكا دونه دونه رو گونه ی من نشسته بود دلم از جور زمونه خسته بود وقتی كه تو بوسه هاتو می دادی انگاری اتیش به قلبم می زدی نوبت من كه رسید انگاری دیرت شده بود عشق بی دلیل من دست و پا گیرت شده بود با نگاه تو به ساعت دل من شكست و ریخت شیشه ی عمر منم تموم شدو هیشكی ندید فكر می كردم تو خیالت كسی نیست عمریه چشم به درم منتظر نامه های سالی یه بار من می خوام ببینمت تو و خدا فقط یه بار به خدا دلم دیگه جای شكستن نداره پیش قلب بی وفات نگاه من كم میا ره امان از خوش خیالی در به دری اوارگی دیگه لعنت می فرستم به تو لعنت زندگی
تو می رفتی رو تن برگای خیس
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 16:41 توسط ی ک ت ا |

جدایی درد بی درمان عشق است
جدایی حرف بی پایان عشق است
جدایی قصه های تلخ دارد
جدایی ناله های سخت دارد
جدایی شاه بی پایان عشق است
جدایی راز بی پایان عشق است
جدایی گریه وفریاد دارد
جدایی مرگ دارد درد دارد
خدایا دور کن درد جدایی
که بی زارم دگر از اشنایی
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 16:38 توسط ی ک ت ا |
قانون عشق:
یك پسر با یك نگاه از یك دختر خوشش میاد ...
و عشق از طرف اون شروع میشه ...
تا جایی كه زندگیش رو پای عشقش میذاره ... 
اما دختر باور نمیكنه ...
چون یك چیزهایی دیده و شندیده ...
تا دختر میاد پسر رو باور كنه ، پسر دلسرد و خسته میشه ...
میره با یكی دیگه ...
بعد كه دختر تازه تونسته پسر رو باور كنه میره طرفش ... 
اما پسر رو با یكی دیگه میبینه ... 
اینجاست كه میگه: حدسم درست بود ...
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 16:35 توسط ی ک ت ا |
دلم خیلی چیزا می خواد
یه جای خلوت و دنج واسه فراموش کردن تو
برای پر کردن و خالی کردن بغضم
شایدم واسه پیدا کردن یه مقصر
دلم یه هوای تازه می خواد
واسه داد زدن واسه فریاد کشیدن
بدون اینکه کسی برگرد و نگات کنه و بگه دیوونه
یه شونه می خوام واسه سر گذاشتن و گریه کردن نه واسه تنه زدن
یه دل می خوام واسه دوست داشتنم نه واسه ترحم کردن
یه دست می خوام واسه پاک کردن اشکام نه واسه سیلی زدن
یه زبون خوش ......
یه کلمه قشنگ....
نه هر حرفی که باهاش باشه سوزوند و ویروون کرد
دلم یه عالمه بغل می خواد
یه عالمه مهربونی
نه.......................
اینا خیلی زیاده
یکی کمک کنه ...... من دلم تنگ شده !!!!!!![]()
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 16:34 توسط ی ک ت ا |
به نظر شما عشق چه رنگیه؟
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 16:27 توسط ی ک ت ا |
چه بگويم؟، نميدانم........!
حال و روزم خود گوياي همه چيز است
نبودنت، زخم عميقي است كه هر چه مي گردم مرهمي برايش نمي يابم
به كابوسي مي ماند، كه گويا تمامي ندارد! كي صبح مي شود، نمي دانم
اين كابوس گويا شب و روز نمي شناسد !آرام در دل شب پنهان ميشوم
تا صبح بيداري و بيقراري ، رسم تازه شبهاي من است!
روزهاي رفته چون سايه بر ديوار اتاقم نقش مي بندند، يادت هست؟
از رفتن كه مي گفتي، صدايم بي صدا در سينه مي شكست
نمي دانستم اين كابوس به سراغم خواهد آمد،اين كابوس کی به پایان میرسد
حالا كه نيستي، چشمانم چه بي تاب نگاهت شده اند!آسمان چه بر من سخت مي گيرد
روزها چه عمر درازي دارند،شبها چه پر تشويش و نا آرام اند
بي پناهي دستانم را مي بيني؟ مي شنوي آواي تنهاييم را؟
هيچ كس صداي ويراني ام را نمي شنود نمي داني چقدر نكوهشم مي كنند
در روزهاي نبودنت، از ياد مي روم! هرگز گمان مي كردي چنين پريشان شوم؟
آشفتگي و دلتنگي، يادگاري بود كه بر جا گذاشتي
يادگاري كه تمام لحظه هايم را در خود شكست
چه بگويم؟،...... نمي دانم!
چشمانم خود گوياي همه چيزند نبودنت،
زخم عميقي است
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 16:25 توسط ی ک ت ا |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 15:27 توسط ی ک ت ا |
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آنست که مجنون باشی
+ نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 19:33 توسط ی ک ت ا |

+ نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 19:32 توسط ی ک ت ا |
بدی های من چه هستند
جز شرم و عجز خوبی های من
از بیان کردن
جز ناله اسارت خوبی های من
دراین دنیایی که تا چشم کار میکند
دیوار است و دیوار است و دیوار است
و جیره بندی افتاب است
وقحطی فرصت است
وحقارت است

+ نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 19:31 توسط ی ک ت ا |
همرنگ آئینه برایت حرف ها دارم که جز تو ، هر چه میگردم زلالی ، محرمی ، عشقی نمی یابم پدر جان! شکوه ای دارم تحمل کن : چرا با من نگفتی سجده کردن نرخ دارد ، گوشه مسجد چرا یادم ندادی مهربان بودن چه دشوار است جز خوبی چرا در دفتر مشقم ، دگر سرمشق ننوشتی که من امروز چنین مبهوت و وامانده به سوگ ساکت خورشید ننشینم پدر ، بشنو صدایم را که از اعماق سرد یاس می آید برایت حرف ها دارم برایت از غروب نابهنگام نگاهم قصه ها دارم پدر! عاشق شدم ، بر من گناه هرزگی بستند بریدم دل ز شیرینم گناه بی وفائی را علم کردند خندیدم : ندا درداد سنگین دل، چه بی عار است به خلوت اشک باریدم قضاوت هایشان این شد که (( هان ، فهمید بد کرده ببین از شرم سرشار است )) پدر! باور نخواهی کرد اینجا رنگ صد رنگی خریدارش چه بسیار است و من اینجا میان کوچه های نیلی این شهر به دنبال نفس های عمیق یاس میگردم که عطر خوبش اینجا دیرهنگامست ناپیداست پدر! می ترسم از بودن می ترسم ! از این کابوس تو این دستان کوچک را به رسم کودکی هایم خدای خانه ، یاری کن پدر جان! مریمت پژمرد کاری کن ...
+ نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 19:31 توسط ی ک ت ا |
به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را
نه دستی داشتم بر سر، نه پایی داشتم در گل
به دست خویش کردم اینچنین بی دست و پا خود را
چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم
که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را

گر این وضع است می*ترسم که با چندین وفاداری
شود لازم که پیشت وانمایم بیوفا خود را
چو از اظهار عشقم خویش را بیگانه می*داری
نمی*بایست کرد اول به این حرف آشنا خود را
+ نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 19:13 توسط ی ک ت ا |
شب
عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو
عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت
در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره
پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش
داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز
مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون
یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می
کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم
میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را
بر میداره، بازش می کنه و می خونه
سلام عزیزم. دارم برات
نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو
تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم
میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم
تونستم باهات حرف بزنم.
دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می
زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم
خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا
نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم
نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ
می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره
میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا
که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام
میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید،
یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من
یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی
قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه
دوستش داری تنها برو سراغش.
یادمه روزی که بابام خوابوند زیر
گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو
اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من
بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه
کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من
نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما
را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی
بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود
نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ.
پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی
تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه.
همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی
کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان!
عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم
می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….
پدر
مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و
گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه
خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی
بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه
دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند
و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه
ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر
رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده.
حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه
دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و
باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…
+ نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 18:30 توسط ی ک ت ا |
مــــــــفارکیلــــــداتــون
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 18:23 توسط ی ک ت ا |
سکوت تنهایی شب در برکه ای خاموش
بردارم بزر محبت واسه بارداری باغچه برم تا روز تولد برسم به فصل آغاز
اون منم که عاشقونه شعر چشماتو
میگفتم...
هنوزم خیس میشه چشمام وقتی یاد تو می
افتم...
هنوزم میای تو خوابم تو شبای پر
ستاره...
هنوزم میگم خدایا کاشکی برگرده دوباره...شانه هایت ...
میگشایم
گریه ی بی اختیارم
از غم نامردمی ها بغض
ها در سینه دارم
شانه هایت را برای گریه کردن
دوست دارمنگاه ..
.
میدارم
ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمیخواهد
به
برگ گل نوشتم من که اورا دوست میدارم
ولی
افسوس او گل را به زلف کودکی آویخت تا اورا بخنداندمنم و ...
کاشکی ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 17:0 توسط ی ک ت ا |
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 16:43 توسط ی ک ت ا |
مرد ،
دوباره آمد همانجای قدیمی
روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش ،
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
خیابان ساکت بود ،
فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،
هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ،
مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد
صدای گام هایی آمد و .. رفت ،
مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،
خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،
اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،
مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،
معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،
به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ،
گفته بود : - بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام ...
فاطمه باز هم خندیده بود ،
آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ،
برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار ،
تصویر فاطمه آمد توی ذهنش ، فاطمه دیگر نمی خندید ،
آگهی روی دیورا را که دید تصمیمش را گرفت ،
رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ،
مثل فروختن یک دانه سیب بود ،
حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی ،
پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد
یک گردنبند بدلی هم خرید ، پولش به اصلش نمی رسید ،
پولها را گذاشت توی بقچه ، شب تا صبح خوابش نبرد ،
صبح توی اتوبوس بود ، کنارش یک مرد جوان نشست ،
- داداش سیگار داری؟
سیگاری نبود ، جوان اخم کرد ،
نیمه های راه خوابش برد ، خواب میدید فاطمه می خندد ، خودش می خندد ، توی یک خانه
یک اتاقه و گرم
چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ، پاشد :
- پولام .. پولاااام ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- بیچاره ،
- پولات چقد بود ؟
- حواست کجاست عمو ؟
پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد
کشید ،
جای بخیه های روی کمرش سوخت ،
برگشت شهر ، یکهفته از این کلانتری به آن پاسگاه ،
بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ،
دل برید ،
با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود ،
...
- پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس ...
چشمهاشو باز کرد ،
صبح شده بود ،
تنش خشک شده بود ،
خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد ،
در بانک باز شد ،
حال پا شدن نداشت ،
آدم ها می آمدند و می رفتند ،
- داداش آتیش داری؟
صدا آشنا بود ، برگشت ،
خودش بود ، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود ،
چشم ها قلاب شد به هم ،
فرصت فکر کردن نداشت ،
با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد ،
- آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس ... آی مردم ...
جوان شناختش ،
- ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال ...
پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره ....
افتاد روی زمین ،
جوان دزد فرار کرد ،
- آییی یی یییییی
مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا،
دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد ،
- بگیریتش .. پو . ل .. ام
صدایش ضعیف بود ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- چاقو خورده ...
- برین کنار .. دس بهش نزنین ...
- گداس؟
- چه خونی ازش میره ...
دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش
دستش داغ شد
چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ،
سرش گیج رفت ،
چشمهایش را بست و ... بست .
نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ،
همه جا تاریک بود ... تاریک .
.........
همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه :
- یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد .
همین ،
هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ،
نه کسی فهمید مرد که بود ، نه کسی فهمید فاطمه چه شد
مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی ،
بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ،
انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر ،
شاید فاطمه هم مرده باشد ،
شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ،
کسی چه میداند ؟!
کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟
زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ،
قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست
قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 16:42 توسط ی ک ت ا |
هيچ وقت رازت رو به کسي نگو. وقتي خودت نميتوني حفظش کنيچطور انتظار داري کسي ديگهاي برات راز نگهداره هیچ انسانی دوست ندارد بمیرد، اما همه آنها دوست دارند به " بهشت " بروند... سايت پيچك دات نت با ارائه خدمات جالب و متنوع در خدمت تمام فارسی زبانان جهان است سايت پيچك با ارائه قالب های جديد و متنوع آماده كمك رسانی به شماست با ما به سليقه خوب خودتان جان بخشيده و زيبايی را تكميل كنيد
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان
اما ای انسانها... برای رفتن به " بهشت " ... اول باید مرد
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 15:5 توسط ی ک ت ا |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 18:46 توسط ی ک ت ا |
| ||||||